تبليغاتX
بابایی دلم برات تنگیده

بابایی دلم برات تنگیده
بابا جونم...


کاش میشد هیچ خونه ای توی حسرت شنیدن صدای نفس پدر خونه نباشه

قدرش رو بدون که مطمئنم مثل پدر من ؛

 بهترین پدر دنیاست 

[ هجدهم اسفند 1389 ] [ 22:50 ] [ dokhtare_baba ]

سلام به همه ی دوستای خوبم که بازم مثل همیشه همه جوره هوامو داشتن

من بابت تمام کم کاریام با تمام وجود ازتون معذرت میخوام تو این مدت خیلیا

مهمونای همیشگی وبم بودن با اینکه نمیتونم بیام و نظرارو ج بدم با اینکه نمیتونم

بیام و از وبلاگاتون دیدن کنم اما منو تنها نذاشتین واقعا بابت این موضوع که نمیام

و نظرارو جواب نمیدم شرمندم اما همشونو میخونم باموبایلم بعضی وقتا چک میکنم

میدونم خودتون درک میکنید ازتون میخوام بازم واسم نظر بذارین

تا مطمعن شم فراموشم نکردین ایشالا بعد از کنکور از خجالت همتون در میام 

این آپ پایینم توی یکی ازین شبا که دلتنگیم داشت به جنون تبدیل می شد روی

کاغذ نوشتم الانم اینجا ثبت کردم

همتونو دوس دارم

مواظب خوبیهاتون باشید

[ بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:0 ] [ dokhtare_baba ]
روزی که رفتی ترسیدم آنقدر ترسیدم که صدایم در نیامد حتی ترسیدم بغض کنم ترسیدم اشک

بریزم فریاد بزنم ترسیدم اسمت را صدا بزنم....شب بود که تو را به خاکهای سرد قبرستان

سپردن ترسیدم اما کنارت بودم چقدر همه جا آرام بود اما در دل من چه میگذشت هزاران علامت

سوال با حس ترس....وقتی تورا در آن گودال تاریک گذاشتن ترسیدم...ترسیدم که جایت تنگ

باشد..وقتی خاکهای خشک را در آن گودال ریختن ترسیدم ..ترسیدم موهای سفیدت خاکی شود

ترسیدم چشمهایت باز باشد و خاکی شود...وقتی مردها یکی یکی جایشان را عوض کردند و

خاک ریختند ترسیدم وفتی چشمهای خیس آنها را دیدم ترسیدم وقتی صدای مادرم را شنیدم

ترسیدم نمیدانم چه شد که اینهمه ترسیدم...میگفتند تو مردی.....شاید برای این بود که این همه

ترسیدم ...آخر من از مردن تو میترسم ...نکند روزی بمیری نکند روزی در خیالم در یادم در

خاطراتم بمیری نکند بازهم بترسم............


[ بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 18:54 ] [ dokhtare_baba ]
[ دهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:41 ] [ dokhtare_baba ]
هیچم مهم نیست اگر این روزها آدمها را میشناسم اگر آنها هم به خیال خودشان مرا میشناسند

هیچ مهم نیست اگر جواب اعتمادم را با خیانت با نامردی با بی اعتمادی میدهند

مهم نیست اگر کسانی که دوستشان داشتم و دوستشان میپنداشتم امروز برایم غریبه هم نیستند

مهم نیست اگر چیزهای زیادی برای دوستی ها از دست دادم

مهم نیست اگر آرامشم را گرفتند

مهم نیست اگر شخصیتم را خورد کردند

اگرتحقیرم کردنداگرمرابد تصور کردند

اگر صدایم را نشنیدند اگر حرفهایم را باور نکردند هییییییچ مهم نیست

مهم این است..............."من منم"

مهم فقط آیینه ی اتاقم است او مرا بشناسد بس است

او مرا باور کند بس است اگر آیینه ی اتاقم مرا شناخت بگذار یک دنیا با من غریبه باشد

تمــــــــــــــــــــــامـ

[ هفدهم فروردین 1391 ] [ 12:30 ] [ dokhtare_baba ]
سلام بابایی...بازم منم...دختربابا...امروزم اومدم تا بعدازین همه مدت باز بنویسم...واسه تو که

تنها سنگ صبوری واسه تو که فقط گوش میدی واسه تو که برعکس بعضی آدما قضاوت بی

جا رو بلد نیستی واسه تو مینویسم چون فقط تویی که لیاقت داری و فقط تویی که منو

میفهمی...باباجون داره روزای عید نزدیک میشه این دومین عیده که تو نیستی دومین ساله

که لحظه سال تحویل صورت ماهتو نمیبوسم دومین ساله که ازت عیدی نمیگیرم و صدای

خنده هاتو نمیشنوم ....و این دومین عیده که برام پوچ و بی معنیه...باورم نمیشه که روزای

نبودنت داره اینجوری میگذره.نمیتونم باور کنم که امروز ۱ سال و ۲ ماه و ۱۰ روزه که تو نیستی

همه میگن عادت میکنی اما آخه مگه به نداشتنتم میشه عادت کرد؟؟ نه بخدا

نمیشه ....همونطور که تا الان نشد بابای خوبم ۱ وقت فکر نکنی تو این ۱ سال و چند ماه تورو

نداشتم ...باورکن توی تمام لحظه هام توی تمام ثانیه هام شریک تمام اتفاقای خوب زندگیم

همدم تمام غصه هام تو بودی....فقط تووووو....راستی بابایی امسال لحظه سال تحویل میام

کنارت ...قول میدم توی اون لحظه ها فقط بخندم تا سال تحویل شه ....قول میدم ازینکه نگام

به جای صورت مهربونت به ۱ سنگ سیاه و سرد دوخته شده دلم نگیره ....قول میدم واسه

اینکه فقط بهت میگم بابایی عیدت مبارک اما هیچی نمیشنوم گریم نگیره بابایی قول میدم

وقتی سنگ قبرو به جای دستای عاشقت میبوسم دلم از جا کنده نشه ....قول میدم کم نیارم

قول میدم رو پاهام وایسم ....قول مردوووووووونه....

راستی بابایی اونجام سفره هفت سین هست؟؟

اونجام عید دیدنی هست؟؟

باباجون عیدی من یادت نره ....منتظرم

[ بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 18:21 ] [ dokhtare_baba ]
روزهای خالی از تو را آنقدر شمردم تا دوباره رسیدم به همان روز اول که فقط پروازت را

بخاطر دارم 365 روز را بی تو شمردم و دوباره رسیدم به 17 دی ماه...قلبم از دردی میسوزد

که انتهایش میرسد به جایی دور به خاکی دور و به سرزمینی از جنس نور.گلدانهای خانه

مان مدت هاست که غمگینند درخت انگوری که با دستهای مهربانت آن را کاشتی در این 1

سال با ما قهر کرده است .در این 1 سال همه چیز برای من رنگ باخت تمام خنده هایم بی

تو دروغ است تمام لحظه های خوشم تمام موفقیت هایم تمام باهم بودنمان بی تو و جای

خالی تو دروغ است تمام واژه های "من خوبم " بی تو دروغی بزرگ است ...باورم

نمیشود...باورم نمیشود در این 1سال این همه دروغ گفته ام.پدرم بی تو وحضور تو همه ی

این دنیا دروغ است.به من بگو چه کنم با این همه دروغ...خدایا باور کن این نهایت بی

رحمیست گاهی آنقدر دلم تنگ میشود آنقدر شوق دیدنت وجودم را به آتش میکشاند که

یادم میرود تو نیستی فراموشم میشود به سفر رفته ای در این لحظات چقدر تمنای بودنت را

دارم آرزویم 1 لحظه دیدنت...بوییدنت و بوسیدن دستهای زحمت کشت است اما...خدایا این

نهایت بی رحمیست که من در این 1 سال حتی او را در خواب هم نبینم پدرم نکند دخترت را

از یاد برده ای...حتی قلبم از گفتن این واژه میشکند میدانم فراموشم نمیکنی حتی اگر

سالها بگذرد.پدر هر روز که میگذرد دلم تنگ تر و تنگ تر میشود بخدا دروغ است که میگویند

از دل برود هرانکه از دیده برفت بخدا دروغ است که میگویند خاک سردی می آورد و زمان

فراموشی...به خاک خودت قسم هر روز بیشتر از داغت میسوزم وقتی به این فکر میکنم

که قرار است 10 سال 20 سال یا بیشتر زنده باشم زندگی کنم و داغت را تحمل کنم....نه

نمیتوانم نمیشود تحملش سخت است ...بردوشم سنگینی میکند پدر کمکم کن...کاش

میشد آدمها روز مرگشان را خودشان انتخاب میکردند

پدرم روزهای خالی ازتو گرچه که تو را کم دارد اما...حسی به من میگوید تو همین  نزدیکی

هستی مرا میبینی مرا که بالای سر مزارت نشسته ام این نامه را مینویسم میبینی

اشکهایم را میبینی کاغذم را میبینی که خیس است و دیگر قلمم بر رویش

نمینویسد...میخندی ...آه که چقدر دلم برای خنده هایت تنگ است.میخندی و با لحن شیرین

و مهربانت میگویی"بابا جان بلند شوداره شب میشه "...صدایت را میشنوم احساسم به من

دروغ نمیگوید  تو همینجایی کنار من پا به پای من تا خانه می آیی تنم یخ زده از سرما اما

دستم گرمای عجیبی را احساس میکند میدانم دستم را گرفته ای احساسم به من دروغ

نمیگوید.به خانه میرسم و تو دستم را رها میکنی نوری را میبینم که به سوی آسمان میرود

ان تویی میدانم .احساسم به من دروغ نمیگوید چشمهایم را میبندم و تا 10 میشمارم درست

مثل روزهای کودکی که میگفتی چشمهایت را ببند و تا 10 بشمار بابا برگشته آن روزها به 10

که میرسیدم تو را جلویم میدیدم بوسه هایت را میدیدم اما امروز هرچه تا10 شمردم دیگر

ندیدمت  هرچه چشمهایم را باز و بسته کردم دیگر

نیامدی...در خانه را بستم و رفتم ...باز هم من و اتاق و تنهایی....بازهم من و زندگی و

روزهای خالی از تو....

[ چهاردهم دی 1390 ] [ 18:20 ] [ dokhtare_baba ]
salam man belakhare bad az modatha omadam too in modat

kheyli etefagha oftad ke bayad inja sabt mishod ama.....

alan omadam ke hamaro begam o beram beram ta ye modate

kheyli toolani azonjai ke nemidonam moshkele in pc lanati chioye

va farsi typ nemikone bayad bekhatere azyat shodane cheshaye

nazeton mano bebakhshid va age ghalate emlai dasht bezarin

paye inke mikham sari typ konam

too in 2 mahe akhir hamash dargir daneshgaho rafto amado

emtehanate miyantermo in chiza bodam ama dg hameye in chiza

tamooooooooom shod yani inke daneshgaaaaah paar shoke nashin alan mokhtasar vasaton tozi midam

agha jon man reshtamo doos nadashtam chikar konam dosesh

nadashtam be man che ke 2 maham omramo polamo vaghtamo

pash gozashtam dosesh nadashtam gheydesho zadam omadam ke

az no shoro konam dobare mikham az sefr beshinam bekhonam o


vase chizi ke ye omr too royaham bode talash konam ghol midam

vaghti khanom doctor shodam az hamaton vizit dobl begiram oh

sry manzoram ine ke az hichkodometon vizit nagiram:d

bacheha too in modat khyli delam baratoon tang shode bod dlm 

ke migereft koli havaye inja ro mikardam ama bejash majbor

bodam kaghazo ghalam begram dastamo onja benvism az del

tangiyam az ghama o tanhaiyam az rozai ke delam havasho

mikard az shabai ke boghz dasht khafam mikard badtarin rooz too

in modat 9 aban bod yani rooze tavalodam ...bi nahayat delam

gereft kheyli ghose khordam kheyli,,,,,ama bikhiyal beghole

bachehaye khabgah ke yadeshon bekheyr:chon migozarad ghami

nis ta bogzarad omre kami nis,,,,,,, kholase ke man az farda yani 8

azare 90 shoro mikonam vase khondane konkore 91 ba barname

rizi ke vase khodam daram faghat ye chiz kam daram onam 2a

haye shomas baram 2a konid kam nayaram 2a konid betonam be

hame sabet konam ke jangidan vase hadafam arzeshe inkaro

dasht fl ke por az energy hasam hich moje manfi hagh nadare

biyad samte man shayad in akharin upe man too in modat bashe

ama ye rooze khase dg ham  has ke hatmane hatman vasash

miyam o up mikonam montaazeram bashid toro khoda bebakhshid

ke nemitonam beheton sar bezanam bekhoda sharmandam ama

omidvaram tamame dostaye goli ke in modat hamash baram

nazar mizashtano be yadam bodan in upo bekhonan doseton daram ye aalame





[ هفتم آذر 1390 ] [ 19:13 ] [ dokhtare_baba ]

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد


و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

 

 

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌



به هر آينه‌، تصويری از شكست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد



 

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

 


 

چگونه بازنگردم‌، كه خانه ام اینجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم اینجاست‌


شكسته ‌بالی ‌ام آنجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می ‌پرم‌، اینجاست‌


 

شكسته می ‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی ‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

تو هم به ‌سان من از يك ستاره سر ديدی

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی


تويی كه كوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش  بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

 


اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان‌

اگرچه احساس قلب  من سنگ زد به شيشه ی دلتان

اگرچه متهم به جرم غصه خوردن بودم‌

اگرچه لايق سنگينی زخم  بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌،دوستان دعا کنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌


وقتی که خانه نیستم کلید را دم پله اول زیر همان گلدان همیشگی گذاشته ام رویایت اگر آمد پشت در نماند....

*************

فردا دارم میرم مثل اینکه از شنبه کلاسا شروع میشه

کلاسام از شنبه تا 3شنبس میدونم که آخر هفته رو طاقت نمیارم و بر میگردم

پس واسه این چند روز خداحافظ....

مواظب خوبیهاتون باشید

این روزا کار من شده رفتن و اومدن

[ هفتم مهر 1390 ] [ 12:28 ] [ dokhtare_baba ]

با شعر و دست خط خودم، حرف میزنم

با کاغذ و دوات و قلم، حرف میزنم

دائم به "بعد مرگ خودم" فکر میکنم!

بر این اساس با همه، کم حرف میزنم

آب از سرم گذشته، به طوری که با خودم

تا روبروی آینه هم، حرف میزنم!

شیون به دوش میروم و در سکوت محض

با سایه ام قدم به قدم، حرف میزنم

... چون شانه ی تو نیست که آرامشم دهد...

با اشک های چشم خودم، حرف میزنم

یک زندگی صحیفه ای از خواهش است "دل"

لحظه شمار لحظه ای آرامش است "دل"

[ چهارم مهر 1390 ] [ 22:37 ] [ dokhtare_baba ]
در سکوتی پهن تر از وسعت غم مینویسم

در دل سیاهپوش شب مینویسم

در کرانه ی بی کران آسمان پر ستاره مینویسم

مینویسم که دلم تنگ است دلم بینهایت تنگ است

برای تک تک لحظه های حضورت برای گرم ترین صدای زندگیم

برای خنده های از ته دلت برای غمهای پنهانت و برای دل شکسته ات ....

نه ...راستش این روزها دیگر دلم برایت تنگ نیست ....

این روزها دلم برایت تنگ تر است تنگ تر از همیشه حتی روزهایی که بودی .....

نمیدانم چرا وقتی حرف از بودنت میشود صورتم خیس میشود

برایم سخت است که باور کنم نیستی

امروز کسی از تو پرسید حالت را پرسید و من ندانستم چه بگویم

دستهایم لرزید زبانم بند آمد چشمهایم داغ شد

هرچه تقلا کردم که بگویم تو.....نتوانستم ...نشد....سخت بود

باور کناز آن واژه میترسم باور کن از تکرار آن واژه هراس دارم

این روزها بیش از هر روز دیگری حضورت را نیاز دارم

تازه میفهمم که بودنت چه پناهگاه امنی بود

ازاین زندگی میترسم خیلی میترسم

من ضعیفم سستم زود میشکنم چگونه زندگی کنم ؟؟

بلد نیستم باور کن بلد نیستم کاش بودی

امشب با تمام وجود آرزو میکردم بودی فقط بودی

امروز 1 دستخط از تو پیدا کردم با این که فقط 3 خط نوشته بودی

اما آنقدر خواندم که حفظم شد

یادت می آید آن روزها چقد به دست خطت میخندیدم

اما امروز حس کردم زیباترین خط دنیا را میخوانم

با امضای خاص همیشگی خودت که بارها ازت پرسیدم

چرا بر روی فامیلیت خط میکشی و تو همیشه در جواب میخندیدی

امروز هرچه امضایت را تمرین کردم نشد ...نتوانستم .....

برایم دعا کن برای این روزهایم دعا کن

برای روزهایی که قرار است تنها باشم ....


[ سوم مهر 1390 ] [ 23:28 ] [ dokhtare_baba ]
نمیدونم چرا اینجوریه

هیچ وبلاگی رو به جز 3 یا 4 تا وبلاگ نمیتونم باز کنم

دلم تنگگگگگگگگگگگ شده واستون میخوام بیام سر بزنم :(

چیکااار کنم

[ یکم مهر 1390 ] [ 12:18 ] [ dokhtare_baba ]
سلام

من بلاخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم

تو این مدت که نبودم دلم واسه خیلیا تنگ شد

تو تمام این مدت به فکر همتون بودم

امروز 3 یا 4 روزی میشه که من از سفر برگشتم

یه ایرانگردیه 2 هفته ای داشتیم که خیلی خوش گذشت

توی این سفر واقعا احساس قشنگی داشتم

حس آزادی حس نفس کشیدن حس میکردم دارم غمو شکست میدم

من تو این مدت به یقین رسیدم که وقتی تموم غمای عالمم رو شونه هاته

و دلت از سنگینی بار غصه ها داره خورد خورد میشه

فقط چند روز سفر و دیدن این همه قشنگی که خدا تو طبیعت جا داده

میتونه تورو از این رو به اون رو کنه من که اینو تجربه کردم

اما راسش همین که برگشتم حس دلتنگیه عجیب باز بهم حمله کرد

دوباره هجوم عکسای قاب شده رو دیوار زانومو خم کرد

امروزم که 5شنبه بود با 1 عالم دلتنگی رفتم سر خاک

پیش داداشی و بابایی.....

واسشون قران خوندم و یه کمم اشک ریختم

خیلی خودمو گرفتم که گریم صداش در نیاد

دوس داشتم با هق هق گریه کنم دوس داشتم بلند اسمشونو داد بزنم

اما نمیشد من که تنها نبودم

تازه امروزم یه دختر 20 و چند ساله رو همون نزدیکی خاک کرده بودن

نمیدونید چه حالی داشت مامانش

وای اصلا نمیتونم امروزو وصف کنم

بگذریم....

این چند روز که از سفر برگشتم با اینکه خیلی دلم تنگ شده بود واسه اینجا

اما نخواستم که بیام آخه یه استرس عجیبی داشتم

دیروز رفتم واسه ثبت نام دانشگاه

با شهرمون 3 ساعت فاصله داره

از اینکه قراره روزا و شبا رو تو یه شهر غریب تنهای تنها بگذرونم خیلی دلم میگیره

ازینکه دیگه حتی نمیتونم اونجور که باید دلتنگیهامو تو این وب جا بدم دلم میگیره

تنها جایی که سنگر تموم غصه هامه رو هم نمیتونم داشته باشم ....

نمیدونید چه حال عجیبی دارم

کاش میشد نرم.......................................................بیخیال

راستی امروز اومدم جواب نظراتو دادم

به یه تعدادی از نظرا که رسیدم دیگه وبلاگا باز نشد مشکل از نت منه میدونم

در اولین فرصت به همه شما مهربونایی که تو این مدت غیبت به یادم بودید سر میزنم

دوستون دارم

برام دعا کنید

"من به این فاجعه عادت کردم

که برم خسته بشم برگردم

پشت بی حوصلگی پنهون شم

بشنوم چیزی نگم داغون شم"

تمام

[ سی و یکم شهریور 1390 ] [ 20:33 ] [ dokhtare_baba ]
دوستان اومدم که خبر بدم این دفعه یه غیبت نسبتا طولانی دارم

هنوز نیومده باید بازم برم

دوستون دارم فراموشم نکنید تا برگردم

[ سیزدهم شهریور 1390 ] [ 17:6 ] [ dokhtare_baba ]
سلام به همه ی دوستای گل و عزیییییییزم

که اگه 1روز نباشم جدمو میارن جلو چشام

فدای همتون بشم خیلی خوشحالم که اینقد دنبال میکنید ...

اگه نباشم نگرانم میشید....اگه باشم و آپ نکنم تذکر میدین

کلا همه جوره ممنونتونم فقط بابت این چند روز غیبتم

باید بگم که نتم قطع و قاط شده بود حسابـــــــــــــــــــی

اما خب خدارو شکر درست شد و من همچنان هستم

با کوله باری از دلنوشته های دختری برای بابا.....

[ دوازدهم شهریور 1390 ] [ 18:43 ] [ dokhtare_baba ]

                        نامه ای رو مينويسم روی بال قاصدكها

                               شايد اونجا روی ابرا برسه به دست بابا

                                 مينويسم كه تن من بعد رفتنت تكيده...            

                    هر چی اشك بوده تو چشمام روی عكس تو چكيده

                        نازنين بابای خوبم اونجا حالتون كه بد نيست؟!

                      غصه با اون همه سايه خونتون رو كه بلد نيست؟! 

                          بابا از وقتی كه رفتـی حال من خيلی خرابه

                                قصه نديدن تو ؛ قصه تشنه و آبـــــه

                            من بلور اشك خيسم كه تنم رو گونه هامه   

                             اسم تو گوشه ی لبهام مرهم زخم صدامه

                            گفته بودی كه ميمونم تا كه از سفر بيايی!

                            اومدم اما نبودی مهربون بابای من كجايي؟

                           بابا جون تو آسمونا ادماش چه جوری هستن؟

                        راسته كه بی غم و غصه رو ستاره ها نشستن!  

                           مادر اينجا؛ لب ايوون با غم و غصه نشسته...

                      كاشكی بودی و ميديدی كه چه جور دلش شكسته

                            يه سلام خالصانه بچه ها واسه تو دارن؛.؛.!

                           چند تا بوسه هم گذاشتن كه برات هديه بيارن

                              نازنين بابای خوبم ؛ دل من واست هلاكه

                          كاش ببينمت دوباره حيف! كه خونت زير خاكه

                       در جواب نامه بنويس كه يه شب می يای به خوابم

                             يا كه تا روز  قيامت واسه ديدنت بخوابم!!!؟

                          روزگارتون چه جوره؛اونجا هم دلواپـسی هست؟

                        واسه پاك كردن اشكات توی آسمون كسی هست ؟

                            اگه نيست كه من بميرم تب دستاتو بگيرم...

                           همدم خستگی هات شم بگم از زندگی سيرم!

                             تو كدوم حادثه ميشه پرسه زد توی نگاهت؟

                            از كدوم پنجره ميشه رفت و شد غبار راهت!؟

                              يه سبد بغض غريبی گوشه نامه گذاشتم

                             هديه منم همينه چيزی جز گريه نداشتم...

                            ميشينم شايد يه روزی برسه جواب نامه ات!

                           واسه من فرقی نداره حالا باشه يا روز قيامت...؟!


[ دوازدهم شهریور 1390 ] [ 18:32 ] [ dokhtare_baba ]

برای تو مینویسم ...

یا شاید برای خودم که بیشتر به نوشتنِ از تو ، محتاجم ...

گویی هر چه بزرگتر میشوم

به جوانیِ تو که همسنگ بزرگیِ من و خیلی هاست ، نزدیک تر میشوم ...

انگار هر روز بیشتر به لحظه دیدارِ با تو نزدیک میشوم ...

هر روز آماده تر ، سبک تر ...، مطمئن تر ... هر روز بیشتر ... بیشتر

آنقدر با تو در خلوتم سخن گفته ام ،

که گویی بیش از آن زمان ، که در این دنیا در کنارم بودی ،‌

در کنارت زندگی میکنم ...

آنقدر همان لحظه های اندکِ بودنت را مرور کرده ام ،

انقدر صدای مردانه ات را در وجودم شنیده ام ...

انقدر نگاه در نگاه استوارت گره زده ام ...

که گویی هستی ...

که هستی ... کلامت ... نگاهت ... اخلاقت ...

همه و همه در وجود من نشانه هایی دارند

و من مفتخر به نام تو ... به نشان تو زنده ام ...

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی.....

[ هفتم شهریور 1390 ] [ 4:39 ] [ dokhtare_baba ]
قاصدك ! هان
چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك ! هان ، ولي … آخر … اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز
.در دلم مي گريند

 مهدی اخوان ثالث


پی نوشت1:آهنگ وبلاگمو عوض کردم حتما گوش کنید نظرتونم راجع بهش بهم بگید خودم که خیلی دوسش دارم

پی نوشت2:آقایی که با اسم علی برام نظر میذارین و آدرس وبلاگ ندارین مرسی ازینکه اینهمه بادقت و احساس نوشته هامو میخونین مرسی

پی نوشت3:میخواستم آپ امشبم یه مشت حرف و صحبت همیشگی باشه اما بعد ترجیح دادم قلمو بدم دست مهدی اخوان ثالث من عاشق این شعرو حس این شعرم شما رو نمیدونم...


[ ششم شهریور 1390 ] [ 3:59 ] [ dokhtare_baba ]

دلم گرفته....

دلم عجیب گرفته است ؛

هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو که روی شاخهای نارنج میشود خاموش


نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دوبرگ این گل خوشبوست ،


نه،هیچ چیز مرا از وجود خالی اطراف نمی رهاند


و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن ، تا به ابد شنیده خواهد شد


دلم گرفته .... دلم عجیب گرفته است

[ چهارم شهریور 1390 ] [ 15:27 ] [ dokhtare_baba ]

بگذار همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند

شكست نه براي پنهان كردن است نه بهانه پنهان شدن ...

مي گويند از صبح بنويس ، از آفتاب ...

من چگونه از خورشيد بنويسم ؟!؟

وقتي تمام وقت ، باران ، پنجره چشمانم را شسته است ...

همه دلشان خوشبختي مي خواهد ؛اما من گمان مي كنم ،

اين خيلي خوب است كه نمي توانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم .

قيمت خنده شايد گران تر از آن بود كه بهانه ی غصه های زندگیم شود

سقف شادیهایم تعميري است ؛

مدام چكه مي كند ،

آغوش ترانه ها هم چنان از عطر بودنت بايد پُر باشد

خالي است ،

نمي توانم باورش كنم ؛

نه رفتنش و نه نداشتنش را ...

قرار بود حقيقت را بگويم ...

سخت است ...

بي علاج است ؛

دانستنش آدم را كم كم ديوانه مي كند ؛

گريه شبانه مي آورد ؛

اما همين است خبر كاملا ناگوار و واقعي است

: " او ما را تنها گذاشت "

سكوت مي كنم ...

تا به خاك سپردن ِ آخرين خاكسترهاي آرزوهاي بربادرفته ام آبرومندانه باشد .

گريه مي كنم باشكوه ؛مثل اقيانوس ...

او نمي شنود و نمي داند كه ماه ؛خوشبختي همه بي ستاره ها است ...

يك سوال كوچك مي ماندبراي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر آشفته من است :

چرا بی خبر رفتی؟

لا اقل به من میگقتی تا پشت سرت آب بریزم نه اشک.....

[ سوم شهریور 1390 ] [ 17:18 ] [ dokhtare_baba ]
گاهی دلت میخواد همه ی بغضات از تو نگاهت خونده بشه چون جسارت گفتن کلمه هارو نداری


اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:


چیزی شده؟


اونجاست که بغضتو با 1 لیوان سکوت سر میکشی و با لبخند میگی:


نه هیچی...

[ سوم شهریور 1390 ] [ 16:52 ] [ dokhtare_baba ]
این روزها دیگر توانی برایم نمانده که حتی دلتنگت شوم دیگر حتی نمیدانم وقتی دلم میگیرد

برای توست یا برای خودم ....این روزها برای دور شدن از خودم تاوان سنگینی را پس میدهم من

چقــــــــــــدر با خودم غریبه شده ام و بی خبرم من چقدر از خودم دورم و نمیدانم کجا میروم گاه

حجم سنگینی از غم را به دوش میکشم اما نمیدانم از کجاست....آه از دست دنیای این روزهای

من....دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اونقدر دورم از خودم دنیا فراموشم

شده.....کاش میتوانستم خودم باشم آن خودی که مدتهاست دلتنگشم آن خودی که دیگر با من

غریبه ست....من این من را دوست ندارم دلم برایش میسوزد میلرزد میگیرد....دنیای این روزای

من بی رنگ بیرنگ شده...نه...بی رنگ نه....دنیای این روزای من سیاه شده تاریک شده نابود

شده بی حوصله و تنهاتر شده دنیای این روزای من به کسالت خیره شدن به دیوارهای اتاقم

رسیده دیگر چشمانم درد گرفت بس که به پنجره ی بسته و پرده های آبی تیره و پر از حاک

اتاقم چشم دوختم دیگر حس میکنم پرده و پنجره و دیوار هم با تنفر نگاهم میکنند سنگینی

نگاهشان را حس میکنم دیگر بهتر است چشمهایم را ببندم تا با آنها هم روبه رو نشوم مثل آدمک

های زندگیم که هیچ نخواستم با انها رو به رو شوم....دنیای این روزای من همه را به حال خود

میگذارد حتی دیوارو پرده و پنجره را...............................تـــ مــــــــ ا م


[ بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 17:51 ] [ dokhtare_baba ]


من دلــم میـ گـــیرد.....

وقتی میــ نویسم 

تـــنـ ـهـا بـــرایـ ِ تـــ ـو 

و 

هــمـــ ـه میــ خــوانــنـد 

الا تـــــــ ــو......!

[ بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 0:34 ] [ dokhtare_baba ]

چه ساده لوح اند

آنان که مي پندارند

عکس تو رابه ديوار هاي خانه ام آويخته ام

و نمي دانند که من

ديوار هاي خانه ام را

به عکس تو آويخته ام

!

[ بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 20:50 ] [ dokhtare_baba ]

   یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت..

و سکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان،

بی هدف فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند

از خزان و سرما گرمی مهر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم، دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدمهایت را می شنوم،

اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست؟؟؟

و رفتی و خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک زمان سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم

بیا که زندگی .....بی تو هرگز

[ نوزدهم مرداد 1390 ] [ 23:48 ] [ dokhtare_baba ]

روزهای بی تو چه سخت میگذرند شبهای بدون تو چه زجری میکشند تا به صبح برسند

دلم از خیلی ها گرفته دلم از بس گرفته دیگه نمیدونه چجوری باز شه اصلا بعید میدونم دلی مونده باشه

هیچوقت فک نمیکردم بی تو شبها چه رنگی میشن باور اینکه شب میتونه تا این اندازه سیاه باشه واسم سخته

خدایا به من بگو کجا....به من بگو کجا برم تا از زیر بار این همه نگاه دلسوزانه خلاص شم کجا برم تا دیگه کسی با

ترحم به چشای من نیگاه نکنه کوله بارمو تا کجای این دنیا شایدم اون دنیا باید ببندم تا دیگه کسی بهم محبت نکنه

محبت های اجباری....به بزرگی خودت قسم به خودخود خودت قسم به خودت که تنها مونس شبها و روزامی

قسم به هیچکس نیاز ندارم با محبت و دلسوزی و ترحم هیچکی آروم نمیشم جدیداچیزی فهمیدم....

اینکه محبت به آدما نیومده ....این جمله تا ابد تو خاطرم میمونه تا دیگه محبت هیچکسو قبول نکنم آخه

شنیدم محبت به آدما نیومده....شایدم محبت به من نیومده....هه وای ازین دنیا و آدماش.....

دارم غمگین ترین آهنگ دنیا رو گوش میکنم اما دیگه حتی گریمم نمیگیره

اونقدر توی بهتم اونقد دارم حسرت میخورم که نمیدونم چجوری بغضمو رها کنم

شب با تمام سنگینیش رو حال خراب من خراب شده

من ....دل دلگیر من.....تنهایی....سیاهی مطلق شب....و یاد تو در کوچه های قلبم


[ هجدهم مرداد 1390 ] [ 3:34 ] [ dokhtare_baba ]
سلام

الان که دارم این آپ رو میذارم ساعت 5 صبحه اصلا نخوابیدم تا 4 بیدار بودم سحریمو تو تنهاییه

مطلق خوردم بعدشم یه کم با آبجی سایسارم اس ام اس بازی کردم که آخرشم گند زدم و از

دستم ناراحت شد اصلا آبجی بد معلوم نیست از سر شب چشه همش منو دعوا میکنه همش

سرم داد میزنه اما منم مقصر بودم ولی خب....

از سر شب باهم اس بازی کردیم اولش یه کم دل قشنگ آبجیم گرفته بود باهم حرف زدیم و آ

خرش تصمیم گرفتیم که بریم تو فاز شاد یه کم خل بازی در آوردیم تا کلی باهم اس دادیم

بعدش آجیم رفت کپه مرگشو بزاره (البته به قول خودشا)منم اومدم تو نت و بی هدف میچرخیدم

امشب اصلا خبری از خواب نیست تو خونه ی چشام واسه سحری طبق عادت همیشگی زنگیدم

به آبجی.اون اسممو گذاشته خروس البته این یکی از اسماییه که اون واسم گذاشته یه دونشم

گلابیه(از دست این خواهر جونی) اما امشب مثل اینکه اونم با من بیدار شده بود همزمان به هم

دیگه زنگ میزدیم هر دو اشغال بودیم هیچکدومم از رو نمیرفت قطع کنه که اون یکی بزنگه که

بلاخره من کوتاه اومدم.بعدش رفتیم سحری خوردیم و بعدش باز با هم اس بازی کردیم...که من

نمیدونم چی شد که....1 اس داد که توش حرفای قشنگی بود الان میذارم ببینید

سایسار:اون قلب عاشقی که تو سینه ی تو نشسته دوست نداره همش واسه لحظه های

غمگین تو بتپه قلب یعنی عشق دوستی انسانیت بهش فرصت بده بذار به آرزوش برسه و خنده

و شادیات رو ببینه اونموقع میفهمی با ریتم قشنگی تو سینت داره میتپه

من:به به چه چه باز مشاوره سیارشو راه انداخت.خواب از چشام پریده میرم آپ کنم تو بخواب...

"و اینجا بود که خواهر قاط زد"

سایسار:یه جوری جواب میدی انگار....داره میحرفه اه مسخره.خیلی....بای

بعدشم هرچی من به غلط کردن افتادم ایشون گفتند که حرف نزن حوصلتو ندارم من گفتم باشه

:( بعد دوباره داد زد که ناراحت نباااااااااااااااش گفتم خب تو بام قهری :(( بعدم اون گفت حق

دارم بات قهر باشم حق دارم ازت ناراحت باشم بعدشم گفت حتما تو آپت بنویس که دل یکی رو

بخاطر غرورم شکستم بخاطر قبول نداشتن حرفاشو مسخره کردم...

ای خدااااااااااااا آبجی من خواهر من مستر بین من مهربون من خوشگل من عروس من بخدا

اینجوری نبود الهی من قربون اون دلت برم که بخاطر غرور من شیکست کور شم اگه اینو

میخواستم حرفاتم با تمام وجود قبول دارم اما خودت میدونی که....چیکار کنم آخه...

آبجیه نازم بخدا خیلی مهربونی نمیدونی چقد ناراحتیت عذابم میده اینم اولین قهر ما اینم اولین

منت کشی من ثبتش میکنم که یادمون بمونه سایسار آبجیتو ببخش اگه بدونی چقد ناراحتم

نامرد

مهربون دارم اهنگ وبلاگتو میگوشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان جست و جوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو ازین عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه....

ازین عادت با تو بودن هنوز

ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی اینقد حالم بده

که میپرسم از هرکسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو....

منو ازین عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

""آبجی با یه نظر خوشگل بهم بگو که بخشیدیم""


[ پانزدهم مرداد 1390 ] [ 6:25 ] [ dokhtare_baba ]
  دلم به اندازه ‌ي تمام سيب‌هاي كال چيده‌ ي باغ كودكيم گرفته است...

تو بگو ....

تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد ...؟

تو بگو ...

میخواهم امشب را اندکی در سکوت و تنهایی قدم بزنم

آرام ، آهسته ، آرام...

حتي اگر هوا سردتر باشد...

حتي اگر باران تندتر ببارد...

حتي اگر گل آلودتر شوم...

میخواهم امشب را اندکی غمگین تر قدم بزنم

و يا نه ...! میخواهم بدوم...

درست مثل روزهاي كودكي...

بدوم در مسير تمام سيب‌هاي كال چيده ي باغچه ي كودكيم...

درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال مي‌افتاد ،

بغض مي‌كردم ،

مي‌دويدم تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند...

مي‌دويدم ، آنقدر كه قطره اشكي در گوشه ي چشمانم جمع مي‌شد

و تا ابد در حسرت چكيدن مي‌ماند...

آه... تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد ...؟

تو بگو ...

سيب كالي كه گاز زدم چه طعمي داشت ...!؟نمیدانم

من در تمام مسير سيب‌هاي كال به تو انديشيدم ،

به تو ...

تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند


ساعت 2 نیمه شب...من...تنهایی...سکوت خشمگین اتاق....و یاد غمگین تو در کوچه های قلبم


[ چهاردهم مرداد 1390 ] [ 2:14 ] [ dokhtare_baba ]
سلام بابایی

امروز 2ومین روز ماه رمضونه باورم نمیشه که 8 ماه گذشت زمستون و بهار امسال رو بدون تو

گذروندیم و حالا هم تابستون حالا هم ماه رمضون توی این ماه میدونم خیلی بهم سخت میگذره

میدونم داغون میشم میدونم....توی خونه ایی که وقت افطارش فقط من و مامان نشستیم

منتظر اذون توی خونه ایی که تموم لحظه هاش با یه جو سنگین میگذره جای تو جای حضور

قشنگ تو خالیه من باید چیکار کنم من باید چجوری زندگی کنم که خسته نشم که پیر نشم

داغون نشم تا کجا باید با خودم و لحظه هام درگیر باشم تا کی باید حسرت اشتباهامو بخورم

اشتباهایی که هیچوقت واسه جبرانشون وقت ندارم کاش میتونستم دنیارو به عقب برگردونم

امروز خیلی دلم گرفته خیلی....از صبح 1 بغض سنگین مث آوار توی گلوم خونه کرده نمیخواسم

اشک شه و بریزه نمیخواسم چون  با خودم میگفتم من چیزیم نیست با خودم و بغضم و غم

لعنتیم میجنگیدم افطارم که خوردم اومدم واسه نماز همینجور که  خم شدم وداشتم سجادم رو

پهن میکردم بغضم شکست اشکام انگار منتظر این فرصت بودن نمیدونم این همه اشک چجوری

از کجا .....همش چند ثانیه بیشتر نبود اما سرمو که بلند کردم دیدم صورتم خیسه خیسه با پشت

دستم صورتمو پاک کردم سعی کردم بغض نیمه جونو که تو گلوم هنوز جاخوش کرده بود رو با

تمام قدرتم قورت بدم 1 نفس عمیق کشیدم و نمازمو شروع کردم وقتی داشتم نماز میخوندم

همش خدا خدا میکردم که اشکام نریزه و نمازمو باطل نکنه چشام پر میشد اما بهش اجازه

نمیدادم بریزه....

بعد از نمازم یه دل سیر با خدا حرف زدم و بعدشم کلی واسه بابایی قران خوندم میخوام اگه

بشه تا آخر ماه رمضون قران رو به نیت بابایی ختم کنم و ثوابشو ببخشم

[ دوازدهم مرداد 1390 ] [ 21:49 ] [ dokhtare_baba ]

تسلیمم                                                                                                                                                                         

به اینکه نباشی!

به اینکه حتی از خواب هایم بروی به اینکه از روزمرگی ِ نفسهایم کم کنندت


به اینکه در رویاهایم نقش اول نباشی!


به اینکه با آرزوهایم مدارا نکنی!


به اینکه سایه ات را که بالای سر دلم بود اینهمه سال ،برداری ُاز تنهایی ام برای همیشه بروی                     !


من خسته ام دانا!


خسته از این همه سال کم آوردن ِ کسی که همه کسم بود!


خسته ام از این قصه ی تکراری گریه ها و دلواپسی ها!


خسته ام از دل آشوبی های هر شبه!


پیرم کردی بلند بالایِ دست نیافتنی ترین زمزهای دلسپردگی!


پیرم کردی اعتقاد معصوم ِ تفال های گاه به گاه ِ یک عالمه دلبستگی ِ محض                                                       

به خودت  قسم ِکه بزرگ زندگیم بودی قسم!!

اگر دوری را لایق اینهمه بنفشه و بهار و بابونه و

باران ندانم... دیگر نه از تو کندنی می شوم...

و نه دوباره بر می گردم که به هوای خودم زندگی کنم 

فدای سرت که این همه سال قرار است

دور از تو گریه کنم و زانوی غم بغل بگیرم

فدای سرت که شانه هایت را ندارم

فدای سرت که دستانت نیست که اشکهایم را پاک کند

[ هفتم مرداد 1390 ] [ 22:33 ] [ dokhtare_baba ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بــاز دلتنــــــــــــگ و بی قــــــــــــرارم
و بــاز دلـــم به وسعــــــــــــــــــــت
سیــــاهی جاده ی احســاس گرفـــــت
با چشمــانی بارونـــــــــــــی
قلـــم به دســـت می گیــــرم
و می نویســـــم
پـــــــــــــــــــــــــــــــدر
==============
روزهای بی تو را هرگز نخواهم شمرد
تا همیشه بگویم همین دیروز بود....
==============
نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه....
هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه
==============
تازه داشتم باورت میکردم که رفتی
مثل شعری از برت میکردم که رفتی
حالا تاریک و سردم مثل شعری تنهام
گرمیه دستاتو کم دارم مث خورشیدی توشبهام
======================
دی ماه 1389 پر کشیدی
و دختر 18 ساله ات تنها صدای پروازت را شنید
و هنوز هم در انتظار آمدنت روزها را میشمارد اما....
======================

اینجــا تنــــها جـــایی که بــعد رفتــــــن تــــــو آرومـــــــــم می کنـــــــه
جاده ی احســاسی که اونو پناهگاهـــــــــی قــــرار دادم
تا همه ی احساســات و دلتنگـــــــی ها و بی قـــــــراری هامو تــوش بنویســـــم
جاده ی احســاسی که ساختمـــش واسه دل گرفتــــــه و تنـــــــــــهای خــودم

======================
دوستای خوبم فاتحه واسه پدرم یادتون نره
امکانات وب